سامیارسامیار، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

سامیار نفس کوچولوی مامان و بابا

دستهای تو منو به اوج پرواز می بره

  با داشتنت یه احساس زیبا تمام وجودم را قلقلک می ده و شادی    این لحظه از عسل  شیرین تره و به خدا قسم که من این شیرینی را با هیچ چیز تو این دنیا عوض نمی کنم. خنده ی تو منو به آسمان می بره و توی آسمون می بینم که همه ی ستاره ها به تو حسودی می کنن وابرها برای باریدن رخصت از تو می گیرن. و من عاشقم ، عاشق تو ، خنده ی تو و لحظه ی گرم در آغوش گرفتن و بو سیدن تو... زندگی یه پایانه که این پایان با توآغاز می شه ، آغازی سبز و سرشار از مهربانی تو ... پسرم آرزویی جز داشتن زندگی زیبا برای تو ندارم و اگه روزی زشتی ها در زندگی ات  رخنه کردن بدان که من پشت یک ابر انتظار دی...
3 مهر 1391

نزدیک تر به فصل تولدت

سلام مامانی من  سر کار رفتن من باعث شده دیگه صبح ها نبینمت و این منو  خیلی ناراحت کرده ولی امروز جمعه بود و من همه اش پیش  شما بودم خیلی خیلی دوست دارم نازنین من موفق شدم بعد از یه عالمه عکس گرفتن عکس مروارید های  نازت را بگیرم راستی دکتر بودیم وزنت  8 کیلو بود.   تابستان تمام شد و داریم به فصل تولدت نزدیکتر می شیم...   این هم سامیار وارونه                     ...
31 شهريور 1391

آش دندونی سامیار جونم

  سلام به مروارید های خوشکل گل پسرم                                     مبارک باشه مامانی من        دیروز آش دندونی پزون  بود ولی آش دندونی نبود بلکه آش رشته بود که مامان جون برات زحمت کشید و درست کرد                                                                                     &...
12 شهريور 1391

تو اون لحظه ی گرم عاشق بودنی

سلام زندگی من تو خیلی شیرینی و من دلم غش میره برای این شیرینی و یه وقت می خورمت عزیز دلم 10 روز رفته بودیم شیراز ، الان اومدیم خونه و من اول از همه اومدم سراغ وبلاگ شماو عکس جشن 6 ماهگیت را برات بزارم ولی شب بدی بود چون چشم چپ شما درد داشت و من  و بابا سریع بردیمت چشم پزشک و شکر خدا چیز خاصی نبود و این هم از عکسهای 6 ماهگی گل پسرم  اولین حرفی که می گی اینه :ها د د د د د د د د د  د و ادامه داره تا خسته بشی  حریره بادام هم شروع کردم و خوردی و از فردا باید سوپ بخوری ناناز مامانی  کار جدیدت هم غلط زدن از این طرف اتاق تا اون طرف اتاق  سرسری هم میکنی و شا...
6 شهريور 1391

غنچه زدن لثه سامیار

هورا هورا مبارکه گل پسری                                                                                                                        دندونی ناز گل پسری دارن می یان  نمی دونی چه ذوقی کردم ، به همه خبر دادم  تازه از امروز داری دست دستی می کنی آخ آخ قربونت برم  ممممممممممم...
6 شهريور 1391

بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداشت

سلام گل پسلی مامان امروز صبح رفتیم برای واکسن زدن برعکس واکسن دو ماهگی خودت بیدار شدی و آماده  رفتن شدیم الهی قربونت برم که مثل یه مرد صبوری کردی و کمی گریه کردی ولی وقتی اومدیم خونه پاهای نازت را که تکون می دادی دردت می اومد.  این هم از واکسن 6 ماهگی گل پسری  چون فردا جمعه است ،امروز رفتیم برای واکسن زدنتو تو فردا 6 ماهه می شی وای چه زود بزرگ شدی و من دلم برای نی نی بودنت تنگ می شه. دوستت دارم  وزن هم شدی7کیلو 400 گرم بودی که کمی وزنت کم بود  ومن خیلی ناراحت شدم و پسرم قول بده از فردا که می خوام بهش فرنی بدم تند تند بخوره تپل مپل بشه . پیشاپیش 6 ماهگی مبارک...
21 مرداد 1391

شش ماهگی مبارک

سلام فرشته کوچولوی من  ناز مامان 6 ماهه شدی و باز هم می گم دلم برای نی نی بودنت تنگ شده . مبارک باشه پسرم  ولی از دیشب بگم که تب کرده بودی و مامان خیلی ناراحتت بود و پاشویه شدی و کمی آروم  شدی و الان خوب خوب شدی ولی شب خیلی بدی بود و تا صبح نخوابیدی و امروز اولین روز غذا خوردن بود ومن برات فرنی درست کردم و شما هم خیلی دوست داشتی و خوردی و  بعد  با بابا رفتی حمام و الان هم خوابیدی. اولین غذایی که مامان برای سامیار پخته وسامی هم دوست داشت وقتی غذا را کردم توی قاشق تا بهت بدم با دست رفتی توی قاشق و اون را کردی توی دهنت به جای عکس ازت فیلم گرفتم راستی اولین ...
20 مرداد 1391

دل نوشته ای برای سامیار عزیزم

پسر خوشکلم نمی دونی بابت بودن تو روزی هزار بار خدا را شکر می کنم و هر روز می گم خدایا تو بهترین و عزیزترین هدیه دنیا را به من دادی و اگه روزی صد هزار بار هم تو را شکر کنم بازم کمه. سامیار از وقتی که پا توی دل مامان گذاشتی احساس شیرینی من را قلقلک می ده و این احساس شیرین چیزی جز طپش قلب تو نیست . می دونی عاشقانه تو را می پرستم و هر روز دیدن تو مثل تولد دوباره برای منه. هر روز آرزو می کنم بزرگ شدنت را مثل جاری بودن رودخونه ها ببینم و ببینم که بزرگ می شی و افتخاری برای مامان وبابا می شی. امیدوارم الان که این حرف دل را می خونی هنوز من با خنده های تو زنده باشم. باور کن خیلی دوست دارم و عاشقت هستم ، تا اون اند...
14 مرداد 1391